دو نگرش متفاوت نسبت به مسألهٔ صلح و دیدگاه ما (تجدید انتشار)

در  روز ۴ ژوئیه، سایت «ایران امروز» گزارشی مبنی بر تشکیل «شورای ملی صلح» در ایران با شرکت طیف گسترده‌ای از شخصیت‌های داخل کشور منتشر کرد که به دلیل اهمیت این رویداد، متن کامل آن را در «تارنگاشت مهر» منتشر می‌کنیم. در عکس‌العمل به این اقدام، که ما آن را حرکتی مثبت در راستای سازمان‌دهی نیروهای صلح‌طلب در ایران ارزیابی می‌کنیم، تحریریهٔ تارنگاشت تصمیم گرفت که به‌منظور تأکید مجدد بر مواضع و نگرانی‌های «تارنگاشت مهر» در رابطه با مسألهٔ جنگ و صلح در ایران، یادداشتی را که در دی‌ماه سال گذشته به همین مناسبت انتشار داده بود مجدداً منتشر سازد.

یادداشت تحریریه: دو نگرش متفاوت نسبت به مسألهٔ صلح و دیدگاه ما

در هفته‌های اخیر تحولات مهم تازه‌ای، هم در سطح بین‌المللی و هم در داخل کشور، در رابطه با تنش‌های موجود میان ایالات متحدهٔ آمریکا و جمهوری اسلامی ایران به‌وقوع پیوسته است که توجه به آن‌ها برای ارائهٔ یک ارزیابی صحیح از وضعیت موجود و خطرات ناشی از آن ضرور به‌نظر می‌رسد.

در سطح بین‌المللی، از یک سو، در سند «گزارش امنیت ملی» که از سوی ۱۶ سازمان اطلاعاتی ـ امنیتی آمریکا انتشار یافت اعلام شده است که دولت جمهوری اسلامی ایران از سال ۲۰۰۳ فعالیت‌های هسته‌ای نظامی خود را پایان داده است. انتشار سند اخیر، به‌ویژه به این تصور عمومی دامن زده است که گویا اکنون خطر جنگ کاهش یافته و راه برای حل مسالمت‌آمیز اختلافات موجود میان ایالات متحدهٔ آمریکا و جمهوری اسلامی ایران گشوده شده است. از سوی دیگر، ایالات متحده آمریکا و اتحادیه اروپا در صدد تشدید تحریم‌ها و مجازات‌های اقتصادی و غیره علیه ایران هستند و قصد دارند تا با همراه کردن چین و روسیه قطعنامهٔ دیگری را در این زمینه در شورای امنیت سازمان ملل به تصویب برسانند.

به‌موازات این تحولات در سطح جهانی، در داخل کشور نیز طی هفته‌های اخیر شاهد اقداماتی مهم از سوی برخی از نیروها و شخصیت‌های هوادار صلح بوده‌ایم که در میان آن‌ها، از اعلام تشکیل «شورای ملی صلح» ایران از سوی شخصیت‌های سرشناسی مانند شیرین عبادی و هم‌فکران وی؛ فراخوان منتشره از سوی دکتر ناصر زرافشان خطاب به مردم ایران برای «انجام یک مبارزهٔ هماهنگ» و «مشارکت عملی» به‌منظور پیشگیری از جنگ؛ یادداشت سرگشادهٔ دکتر حبیب‌الله پیمان دربارهٔ «مناقشهٔ هسته‌ای و تهدیدهای آمریکا علیه ایران»؛ و بالاخره، «فراخوان صلح‌خواهی ۳۳۳ فعال سیاسی و کنشگر جامعهٔ مدنی»، که در آن از طرح پیشنهادی «تعلیق در برابر تعلیق» محمد البرادعی، رئیس آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، اعلام حمایت شده است، می‌توان نام برد. مجموعهٔ این اقدامات و فراخوان‌ها، در خطوط کلی خود، حاکی از وجود دو نگرش از نظر بنیادی متفاوت اما از نظر عملی پیوسته به‌یکدیگر در برخورد به مسألهٔ صلح است که شکافتن بنیادهای نظری ـ تحلیلی هر یک از آن‌ها می‌تواند نیروهای صلح‌دوست ایران را در دست‌یابی به یک راه حل صحیح و مشترک برای خروج از بحران کنونی یاری رساند.

دو نگرش کلی به مسألهٔ جنگ و صلح

بدیهی است که نیاز به صلح و آرامش، چه از نظر فردی و چه از نظر اجتماعی، یک نیاز عمومی برای همهٔ انسان‌ها است، و از این دیدگاه در سطح جهان کمتر فرد یا نیروی اجتماعی را می‌توان یافت که به‌طور آگاهانه مخالف صلح و خواستار جنگ باشد. حتی برای جنگ‌افروزان دیروز و امروز تاریخ نیز جنگ هیچ‌گاه نه یک هدف بلکه همواره وسیله‌ای برای تحمیل شکل معینی از نظم و روابط اجتماعی بر جوامع و خلق‌ها ـــ به عبارت دیگر، شکل معینی از «صلح» ـــ بوده است که تضمین‌کنندهٔ منافع آنان باشد. در نتیجه، نکتهٔ گرهی و اختلاف اساسی در رابطه با مسألهٔ جنگ و صلح، نه بر سر ترجیح جنگ بر صلح یا بالعکس، بلکه بر سر کیفیت و چگونگی آن «صلح»ی است که قرار است برقرار شود، و منافع و ضررهایی است که آن شکل معین از صلح می‌تواند برای این یا آن قشر و لایهٔ اجتماعی، این یا آن طبقه، این یا آن ملت یا دولت، به‌بار آورد. هم بر این اساس است که می‌بینیم هدف اعلام شدهٔ دولت آمریکا در تمامی حمله‌های نظامی سبعانه‌اش به کشورهای مختلف طی دهه‌های گذشته، همواره استقرار «صلح و امنیت» بوده است. در ویتنام، به گفتهٔ ریچارد نیکسون رییس جمهور وقت آن کشور، دولت آمریکا «برای صلح می‌جنگید»، «صلح»ی که برای استقرار آن بیش از سه میلیون ویتنامی قربانی شدند و کشورشان به‌دست آمریکا با خاک یکسان شد. امروز نیز در افغانستان و عراق و کل منطقهٔ خاورمیانه دولت آمریکا باز «به‌خاطر صلح می‌جنگد» و برای تحمیل آن تاکنون بیش از یک میلیون عراقی را قربانی کرده و کل منطقه را به آتش و هرج‌ و مرج و ویرانی کشانده است. روشن است که هیچ انسان دردمندی نمی‌تواند در برابر این‌همه کشتار و تخریب ساکت و بی‌اعتنا بماند. دفاع از صلح و جلوگیری از جنگ و تخریب امروز به یک خواست و وظیفهٔ همگانی و جهانی بدل شده است. اما نکتهٔ گرهی که هنوز درک یکسانی نسبت به آن وجود ندارد این است: پایان بخشیدن به جنگ آری، اما چگونه و در راستای استقرار کدام صلح؟

واقعیت این است که در طول تاریخ مبارزاتی جنبش صلح، از دیدگاه نظری همواره دو نگرش کاملاً متفاوت نسبت به مفاهیم جنگ و صلح وجود داشته است و نیروهای اجتماعی و شخصیت‌های مدافع صلح همواره در چارچوب نگرش فکری مشخص خود به این مسأله، خواست‌ها و شیوه‌های مبارزاتی کوتاه‌مدت و درازمدت خود را شالوده‌ریزی و اجرا کرده‌اند. تشخیص تفاوت‌های بنیادی این دو دیدگاه در عین پیوند عملی آن‌ها با یکدیگر می‌تواند برای دستیابی به یک درک مشترک از ضرورت‌های روز و سازمان‌دهی یک مبارزهٔ متحد در راه صلح راهگشا باشد.

الف ــ «نگرش انتزاعی» به مقولهٔ صلح

اولین نگرش، که متأسفانه در حال حاضر عمومی‌ترین نگرش نیز هست، نگرش «انتزاعی» به مسألهٔ جنگ و صلح است. از این دیدگاه، مقولهٔ صلح تنها به‌معنای «نبود جنگ»، آن‌هم عمدتاً جنگ «گرم»، تعریف می‌شود: جنگ بد است چون کشتار و خرابی به‌بار می‌آورد؛ چون انسان‌ها و کشورها را نابود می‌کند؛ چون گرسنگی و قحطی و بیماری و آوارگی به‌بار می‌آورد؛ چون نیروهای انسانی و اقتصادی کشورها را به‌هدر می‌دهد؛ چون محیط زیست را آلوده و غیرقابل زندگی می‌کند؛ و …. در نتیجه، جنگ پدیده‌ای غیرانسانی است و باید به هر قیمتی که شده جلوی بروز آن را گرفت.

مسلماً هیچ کس نمی‌تواند با این برخورد اخلاقی ـ انسانی به مسألهٔ جنگ مخالف باشد. مشکل این دیدگاه نه در برخورد اخلاقی ـ انسانی آن به مسألهٔ جنگ و صلح، بلکه در محدود ماندن آن در این چارچوب و تجویز راه‌حل‌هایی است که بر ریشه‌یابی پدیدهٔ جنگ استوار نیستند. از این دیدگاه، هرکس برای رسیدن به هدف خود به‌جنگ متوسل شود، جدا از این‌که متجاوز باشد یا قربانی، محکوم است، «غیرمتمدن» است، «بی‌فرهنگ» است. هم از این‌رو است که پیروان این دیدگاه هم‌چنان از این مسأله که انسان سدهٔ بیست و یکم هنوز نتوانسته است جنگ را به‌عنوان یک وسیلهٔ حل اختلافات کنار بگذارد اظهار «تعجب» می‌کنند.

و باز، از آن‌جا که این دیدگاه بر ریشه‌یابی پدیدهٔ جنگ استوار نیست، توان برخورد پیش‌گیرانه به‌جنگ را ندارد و اقدامات آن تنها عکس‌العملی است؛ باید جنگی آغاز شود تا به‌مقابله با آن بپردازد؛ باید کشتاری انجام گیرد تا به محکوم کردن آن دست زند. و در این کار نیز هدف پایان دادن فوری به جنگ و خشونت «به هر قیمت» است: از طرفین می‌خواهد که «کوتاه بیایند» و «مصالحه کنند»؛ «سر عقل» بیایند و از «لجاجت» دست بردارند؛ به ابعاد «فاجعه» و «قربانیان» آن بنگرند و «سیاست غلط» خود را تصحیح کنند تا «صلح» برقرار شود. راه‌حل‌های ارائه شده نیز همه کوتاه‌مدت و موقت است: از این یا آن پیشنهاد، این یا آن قطعنامه، این یا آن تصمیم مجامع بین‌المللی پیروی کنیم تا مسأله حل شود. و واقعاً هم ممکن است مسأله، تا آن‌جا که به پایان بخشیدن فوری به جنگ و خشونت مربوط می‌شود، به نتایجی نیز برسد؛ اما هیچ تضمینی برای شعله‌ور شدن مجدد آن وجود ندارد چون به ریشه‌های مشکل پرداخته نمی‌شود.

با تمام این‌ها، آیا باید این نگرش را نفی کرد و آن را به‌عنوان یک نگرش «انتزاعی» محکوم نمود؟ پاسخ مسلماً منفی است. باید از همهٔ عناصر اخلاقی ـ انسانی این نگرش حمایت کرد و در جهت پیوستن همهٔ انسان‌ها به این جنبش اخلاقی ـ انسانی در نفی و محکومیت جنگ به‌عنوان وسیله‌ای برای حل اختلافات کوشید. خطایی که نباید مرتکب شد این است که اجازه داده شود مبارزه در راه صلح در این سطح محدود و انتزاعی باقی بماند.

ب ــ «نگرش طبقاتی» به مسألهٔ جنگ و صلح

واقعیت این است که در جامعهٔ جهانی امروز، که عمدتاً بر تضادهای ناشی از استثمار طبقاتی سرمایه‌داری و سلطهٔ امپریالیستی قدرت‌های بزرگ بر خلق‌ها و کشورهای جهان استوار است، نه هیچ جنگی به ضرر همه، و نه هیچ صلحی تضمین‌کنندهٔ منافع همه است. از هر جنگ و صلحی، عده‌ای، گروهی، طبقه‌ای، دولت یا دولت‌هایی سود می‌برند و در سمت مقابل، عده‌ای بی‌شمار از انسان‌های دیگر به قربانیان هر جنگ یا «صلح» تحمیل شده بدل می‌گردند. جنگ و صلح پدیده‌هایی طبقاتی با مضمون و محتوای مشخص تاریخی هستند و تنها در ارتباط با این مضمون و محتوای تاریخی می‌توانند درک و ریشه‌یابی شوند. در نتیجه، اولین نکته‌ای که باید پیش از هرچیز مورد توجه قرار گیرد این است که چه کسی از جنگ سود می‌برد و در این جنگ‌افروزی کدام منافع را دنبال می‌کند؟

هرچند امروز، به‌دنبال فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم و سردرگمی ایدئولوژیک ـ نظری ناشی از آن، مقولهٔ امپریالیسم از سوی بسیاری از نیروها به زیر سؤال رفته و در نزد برخی حتی نفی شده است، اما هیچ‌کس نمی‌تواند منکر این واقعیت تاریخی باشد که در طول بیش از یک سدهٔ اخیر، همواره دولت‌های امپریالیستی آغازگر جنگ و تجاوز به کشورهای دیگر بوده‌اند. دولت ایالات متحدهٔ آمریکا، در طول تاریخ بسیار کوتاه خود، به تنهایی بیش از ۲۰۰ بار کشورهای دیگر را مورد تجاوز نظامی قرار داده است و مسؤولیت مرگ ده‌ها میلیون انسان بی‌گناه را طی یک سدهٔ اخیر برعهده دارد. و این فقط وجه نظامی این تجاوز است و به‌هیچ‌وجه ابعاد گسترده‌تر این جنایات را، از جمله مرگ و نابودی صدها میلیون انسان دیگر را که بر اثر فقر، گرسنگی، نبود بهداشت و بی‌خانمانی ناشی از سلطهٔ «صلح آمیز» اقتصادی ـ سیاسی این کشور و متحدانش بر جهان طی یک قرن گذشته به‌وقوع پیوسته است، در بر نمی‌گیرد. بدین ترتیب می‌بینیم که «صلح» مبتنی بر سلطهٔ استثمارگرانهٔ قدرت‌های امپریالیستی از نظر کمّی حتی بیش از جنگ‌های تحمیل شده از سوی امپریالیسم، مرگ و نابودی برای کل بشریت به‌بار آورده است. این واقعیت نه‌تنها مبارزه در راه صلح را مستقیماً به مبارزه با امپریالیسم پیوند می‌دهد، بلکه هدف آن را از سطح یک مبارزهٔ انتزاعی علیه جنگ به سطح یک مبارزهٔ هم‌زمان علیه جنگ و «صلح» تحمیل شده از سوی امپریالیسم ارتقاء می‌دهد. اگر هدف واقعی نجات انسان‌ها از مرگ و نابودی است، باید هم به جنگ و هم به «صلح» امپریالیستی برای همیشه پایان داد. و این به‌معنای دیدن پیوند ناگسستنی موجود میان مبارزه در راه صلح از یک سو، و مبارزه در راه آزادی و عدالت اجتماعی برای همهٔ خلق‌های جهان، از جمله مردم ایران، از سوی دیگر است.

بر این اساس است که ما مبارزهٔ محدود و انتزاعی در راه صلح را به‌دلایل زیر ناکافی و غیرمؤثر می‌دانیم:

نخست، در شرایط یک‌سویگی تعادل قدرت نظامی و اقتصادی به‌نفع دولت‌های امپریالیستی در سطح جهان، هیچ چیز کمتر از تسلیم کامل نمی‌تواند تضمین‌کنندهٔ «صلح» مورد نظر این دولت‌ها، به‌ویژه آمریکا، باشد. برنامهٔ پیاده کردن «صلح آمریکایی»، که ما در یادداشت گذشتهٔ خود به‌تفصیل به آن پرداختیم، هدف به‌تسلیم کشاندن و سرکوب هرگونه مقاومت را در سطح جهان دنبال می‌کند، و هر سیاست یا اقدام صلح‌طلبانه‌ای که این واقعیت را نادیده بگیرد، در نهایت بی‌نتیجه خواهد ماند.

دوم، با توجه به واقعیت بالا، به‌خوبی روشن است که صلح واقعی و پایداری که تضمین‌کننده منافع واقعی توده‌های میلیونی مردم باشد تنها از طریق مبارزه با برنامه‌های امپریالیسم برای تحمیل نظم سلطه‌جویانهٔ خود بر جهان قابل دست‌یابی است. به‌عبارت دیگر، جنبش صلح تنها بر محور یک مبارزه قاطع بر ضد امپریالیسم، و نه با دست زدن به عقب‌نشینی‌های گام‌به‌گام در برابر فشارها و تهدیدهای نظامی ـ اقتصادی روزافزون آن، می‌تواند به پیروزی برسد. عقب‌نشینی‌های مقطعی، اگر در چارچوب ملاحظات و ضرورت‌های تاکتیکی یک مبارزه استراتژیک ضدامپریالیستی برای صلح صورت نگیرد و تنها هدف آن دفع خطرهای عاجل در هر مرحله باشد، نتیجه‌ای جز تسلیم به «صلح آمریکایی» نخواهد داشت. بدیهی است که جلوی وقوع جنگ را همیشه می‌توان با عقب‌نشینی و تسلیم شدن در برابر زورمند گرفت، اما این به‌هیچ‌وجه به‌معنای استقرار صلح در راستای منافع مردم نیست.

سوم، جلوگیری از تحمیل «صلح آمریکایی» مستلزم ایجاد نیروی مقاومت از پایین، به‌ویژه سازمان‌دهی توده‌های مردم در حمایت از دولت‌هایی است که در برابر این برنامه ایستادگی می‌کنند. به‌عبارت دیگر، این مقاومت تنها با تکیه بر حمایت گستردهٔ توده‌ای می‌تواند انجام گیرد و نتیجه‌بخش باشد. طبیعی است که در شرایط سرکوب آزادی‌های مردم، و در حالی که به‌موازات طرح شعار مقاومت در برابر تجاوزات امپریالیسم، همان سیاست‌های نئولیبرالی مورد خواست امپریالیسم به‌اجرا گذاشته می‌شود و توده‌های میلیونی مردم زحمتکش را به قعر فقر و فاقه فرو می‌کشاند، یک چنین حمایت توده‌ای ضرور نمی‌تواند شکل بگیرد. برعکس، می‌توان انتظار داشت که این نارضایتی‌ها در جهت مخالف عمل کند و خود به زمینه‌ای برای درهم شکسته شدن مقاومت بدل گردد. نیروهای راستین مدافع صلح اگر این ضرورت تاریخی را نادیده بگیرند، تنها خود را منزوی می‌کنند و از این طریق امکان تأثیرگذاری خود را بر روندها از میان می‌برند. نگاهی به تجربیات مبارزاتی اخیر خلق‌های کوبا و ونزوئلا در این رابطه می‌تواند برای ما بسیار آموزنده باشد.

چهارم، سازمان‌دهی و بسیج گسترده توده‌های میلیونی مردم برای مبارزه در راه استقرار یک صلح واقعی نیازمند ایجاد یک جبهه متحد از همه نیروهای مدافع صلح در سطح ملی است. این نیز به‌نوبه خود مستلزم داشتن درک صحیح از منافع و خواست‌های ویژه هر یک از طبقات و نیروهای گوناگون اجتماعی و گرد آوردن آن‌ها حول چنان شعارها و خواست‌هایی است که بتواند نیروی کمی و کیفی جنبش را به حداکثر برساند. برخورد طبقاتی به مسألهٔ صلح و محور قرار دادن مبارزهٔ ضدامپریالیستی در رابطه با آن مستلزم داشتن شناخت از سطح آگاهی و آمادگی مبارزاتی توده‌های مردم و درجه سازمان‌یافتگی نیروهای درگیر مبارزه در هر مرحله از یک سو، و به‌ رسمیت شناختن و حمایت از خواست‌های برحق و عاجل آنان، از جمله حتی خواست فوری جلوگیری از شعله‌ور شدن آتش جنگ، از سوی دیگر می‌باشد.

به‌اعتقاد ما، مبارزه در راه صلح باید به‌طور هم‌زمان در همهٔ این سطوح به‌پیش برده شود، و این به‌معنای هم‌کاری با همهٔ نیروهای درگیر مبارزه، جدا از مقبولیت شعارها یا مشی مبارزاتی آنان برای ما است. وظیفهٔ نیروهای آگاه طبقاتی در این رابطه، کمک به تقویت و گسترش هرچه بیشتر جنبش صلح به‌طور عام در عین پیشبرد یک مبارزهٔ مستقل و روشنگرانه با هدف بردن آگاهی طبقاتی به درون آن و هدایت مجموعهٔ جنبش به سمت یک مبارزهٔ عمومی ضدامپریالیستی با جنگ است. در این راستا، باید با هر نوع سیاست تسلیم‌طلبانه در برابر امپریالیسم، از یک‌سو، و هر نوع برخورد سکتاریستی یا طرح شعارهای زودرس و افراطی، یا با عمده کردن انتزاعی این یا آن محور یا شکل مبارزه که به‌دلیل عدم آمادگی توده‌های مردم جنبش را به تفرقه می‌کشاند، از سوی دیگر، قاطعانه مبارزه کرد.

برخورد ما به تحولات اخیر

بر اساس مجموعه آن‌چه که در بالا آمد، اکنون می‌توانیم به ارزیابی تحولات اخیر در سطح جهان و ایران در رابطه با مسأله صلح میان ایران و آمریکا بپردازیم.

در این‌جا پیش از هرچیز باید بر این نکته تأکید کنیم که بر پایه شناخت موجود از برنامه‌های دولت‌های امپریالیستی، به‌ویژه دولت ایالات متحده، برای منطقه خاورمیانه و به‌ویژه ایران، این ساده‌انگارانه خواهد بود اگر تصور شود که با انتشار «گزارش امنیت ملی» از سوی سازمان‌های اطلاعاتی ـ امنیتی آمریکا، خطر حملهٔ نظامی آن کشور به ایران برطرف شده است. چنین برداشتی، به اعتقاد ما، تنها می‌تواند بر عدم درک صحیح از ماهیت امپریالیسم، به‌ویژه آمریکا و برنامه‌های استراتژیک ـ نظامی آن برای منطقه و کل آسیا باشد. عکس‌العمل منفی دولت بوش به این سند نیز تأییدی بر این نکته است که آن دولت، همان‌طور که در رابطه با عراق نیز عمل کرد، سیاست‌های خود را بر اساس چنین اطلاعات و گزارش‌هایی تعیین نمی‌کند. پیش از حمله به عراق نیز همهٔ گزارش‌های امنیتی ـ اطلاعاتی حاکی از عدم وجود برنامهٔ هسته‌ای نظامی در آن کشور بود، اما حملهٔ نظامی آمریکا به هر صورت انجام گرفت زیرا هدف اصلی سرنگونی رژیم عراق به‌عنوان بخشی از طرح «خاورمیانه بزرگ» بود و نه متوقف کردن به‌اصطلاح برنامهٔ هسته‌ای آن کشور. در رابطه با ایران نیز اکنون هدف آمریکا همین است و دولت بوش عیناً همان برنامه را در مورد ایران دنبال می‌کند. در نتیجه می‌توان گفت که از نظر خطر حملهٔ نظامی آمریکا به ایران، انتشار این سند تنها اثر تأخیری داشته است و نه تعلیقی.

با وجود این، تردیدی نیست که انتشار سند «گزارش امنیت ملی» سنگ بزرگی بر سر راه اجرای برنامهٔ حملهٔ نظامی آمریکا به ایران انداخته است که برای از میان برداشتن آن دولت بوش ناچار به دست زدن به اقدامات تازه است. این اقدامات، به‌نظر ما، می‌تواند چند شکل مشخص به‌خود بگیرد: ۱) اعلام بی‌اعتباری «گزارش امنیت ملی» یا نادیده گرفتن آن و اختراع «اسناد» تازه‌ای در تأیید وجود برنامه هسته‌ای نظامی در ایران؛ ۲) به کنار گذاشتن بهانهٔ هسته‌ای و تمرکز روی بهانه‌های دیگر مانند دخالت در امور داخلی عراق، تهدید اسراییل از سوی ایران یا دست داشتن در تروریسم؛ ۳) تکرار وضعیتی مشابه فاجعه ۱۱ سپتامبر و بهره‌گیری از آن برای حمله نظامی به ایران. هرچند تک‌ تک این اقدامات در حال حاضر خارج از ذهن و تصور به‌نظر می‌رسد، اما تاریخ، از آتش‌سوزی «رایشتاگ» گرفته تا وقایع «پرل‌هابر»، خلیج «تونکن» و جریان ۱۱ سپتامبر، نشان داده است که دولت‌های امپریالیستی، به‌ویژه دولت آمریکا، برای پیش‌برد هدف‌های خود از دست زدن به هیچ اقدام خارج از تصوری هم ابا ندارند. «پروژه برای سدهٔ نوین آمریکایی» برای جناح راست قدرت‌مند طبقهٔ حاکمهٔ آمریکا حیاتی‌تر از آن است که اجازه دهد یک‌ چنین گزارش‌هایی مانع از اجرای آن شود.

با این همه، تا زمان دست دادن یک فرصت تازه، دولت آمریکا ناچار خواهد بود که فشار خود را بر ایران از راه تشدید و گسترش تحریم‌ها و مجازات‌های اقتصادی علیه ایران ادامه دهد. اما در این‌جا نیز اشتباه خواهد بود اگر این تغییر تمرکز حمل بر تغییر سیاست نظامی آمریکا و روی‌آوری به روش‌های «صلح‌آمیز» شود. نگاهی به تحریم‌های اعمال شده بر عراق در دوران پیش از حملهٔ نظامی، به‌خوبی نشان می‌دهد که این تحریم‌ها، جدا از فجایع انسانی که در عراق ایجاد کرد، بیش از هرچیز هدف «نرم کردن» عراق را، هم از نظر نظامی و هم از نظر ایجاد نارضایتی هرچه بیش‌تر در میان مردم، دنبال می‌کردند تا حمله نهایی بتواند با حداقل مقاومت و صدمه به نیروهای آمریکایی به‌پیروزی برسد. از این دیدگاه، ما به مسأله گسترش تحریم‌های اقتصادی علیه ایران نیز از دیدگاه نظامی می‌نگریم و آن را گامی در راه آماده‌سازی ایران برای حملهٔ نظامی آمریکا می‌دانیم. به‌نظر ما، مبارزه با تشدید تحریم‌های اقتصادی علیه ایران به همان اندازهٔ مبارزه با یورش نظامی آمریکا برای نیروهای مدافع صلح در ایران حائز اهمیت است. این مسأله هم‌چنین مسؤولیت‌ها و وظایف خطیری را نیز از نظر سیاسی و دیپلماتیک بر دوش رهبران سیاسی ایران قرار می‌دهد.

در چارچوب این فرصت تنفسی هرچند کوتاه است که ما از اقدامات انجام گرفته در داخل کشور در جهت سازمان‌دهی یک حرکت متحد و نیرومند در دفاع از صلح حمایت می‌کنیم. بدیهی است که این حمایت در چارچوب اصولی است که در بالا از آن یاد کردیم، و در نتیجه غیرمشروط نیست.

به‌طور مشخص، ما تحلیل‌ها و فراخوان‌های منتشره از سوی دکتر ناصر زرافشان و دکتر حبیب‌الله پیمان را در انطباق با دیدگاه طبقاتی و ضدامپریالیستی یاد شده در بالا ارزیابی می‌کنیم و بر این اساس موافقت خود را با خطوط کلی اعلام شده در این اسناد اعلام می‌داریم. هر دو سند به‌درستی مسألهٔ صلح را در چارچوب مشخص مبارزه با برنامه‌های آمریکا برای منطقه و ایران قرار داده‌اند و به خطر جنگ از این دیدگاه نگریسته‌اند. به‌علاوه، هر دو سند به پیوند ناگسستنی میان مبارزه در راه صلح و مبارزه در راه آزادی‌ و عدالت اجتماعی به‌درستی تأکید ورزیده‌اند.

با وجود این، کمبودهایی نیز در این دو سند مشاهده می‌کنیم که اشاره به آن‌ها را برای دست‌یابی به یک درک مشترک ضرور می‌دانیم:

نخست، در فراخوان دکتر زرافشان، به‌رغم یک موضع‌گیری صریح ضدامپریالیستی در رابطه با مسألهٔ صلح، در موارد متعددی دولت آمریکا و دولت جمهوری اسلامی ایران هر دو در یک کفه قرار داده شده‌ و به‌طور یک‌سان مورد سرزنش و انتقاد قرار گرفته‌اند. ما در عین تأکید مجدد بر مواضع خود در رابطه با حاکمیت جمهوری اسلامی ایران، با یک چنین برخورد یک‌سان به هر دو دولت در رابطه با مسألهٔ صلح موافق نیستیم و آن را با تحلیل‌های ارائه شده در خود سند متناقض می‌بینیم. امید ما این است که دکتر زرافشان، با نگاهی دقیق‌تر به سند مزبور، این کمبود اساسی را که می‌تواند باعث مخدوش شدن مرزهای طبقاتی، به‌ویژه در عرصهٔ پراتیک شود برطرف سازند.

دوم، متأسفانه در هیچ‌یک از دو سند یک برنامهٔ عملی مشخص، به‌ویژه از نظر سازمان‌دهی جبههٔ واحدی از نیروهای مدافع صلح در ایران، ارائه نشده است. در شرایطی که نیاز به اقدام عاجل در راستای سازمان‌دهی توده‌های مردم در دفاع از صلح بیش از هر زمان دیگر احساس می‌شود، این کمبودی بزرگ به‌شمار می‌آید که نیاز به برطرف کردن سریع دارد. وظیفهٔ تاریخی نیروهای آگاه در این مقطع حکم می‌کند که علاوه بر ارائهٔ تحلیل‌های صحیح، راه‌حل‌های عملی نیز در برابر توده‌های مردم قرار دهند.

درست در سمت مقابل این دو تحلیل صحیح اما بدون پیشنهاد عملی، طرح تشکیل «شورای ملی صلح» از سوی خانم شیرین عبادی و همفکران وی قرار دارد. ما ضمن مثبت دانستن ایدهٔ تشکیل «شورای ملی صلح»، مواضع و خواست‌های اعلام شده از سوی پایه‌گذاران آن را به‌هیچ‌وجه کافی نمی‌دانیم و این مواضع و خواست‌ها را عمدتاً در چارچوب برخورد انتزاعی به مسألهٔ صلح ارزیابی می‌کنیم، به‌ویژه آن‌که تنها خواست مشخص مطرح شده از سوی پایه‌گذاران این شورا، عقب‌نشینی یک‌جانبهٔ جمهوری اسلامی ایران در برابر فشارهای آمریکا و پذیرش قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل است.

علاوه بر این، ما شیوهٔ تشکیل یک چنین شورایی را ــــ تا آن‌جا که بدون شرکت، تفاهم و همکاری بخش عمده‌ای از دیگر نیروهای ملی و مترقی مدافع صلح در سطح کشور و خارج از آن، و بدون تبادل نظر و توافق روی یک کارپایهٔ مشترک سیاسی و مبارزاتی، به‌عنوان یک «شورای ملی» اعلام شده است ــــ نادرست و محدودکننده می‌شناسیم. به‌نظر ما، یک چنین شورایی، اگر بخواهد واقعاً «ملی» باشد، باید بتواند دربرگیرندهٔ همهٔ نیروهای راستین مدافع صلح در سطح کشور، و بازتاب‌دهندهٔ طیف بسیار گسترده‌تری از نظرات موجود در جنبش صلح ایران باشد. اما این به‌هیچ‌وجه به‌معنی عدم حمایت ما از این اقدام و خودداری ما از شرکت در روندهای آن نیست. برعکس، ما شرکت در این روند و کوشش در راه ارتقاء آن به سطح یک شورای واقعاً «ملی» که بازتاب‌دهندهٔ نظرات اکثریت مدافعان صلح در ایران باشد را وظیفهٔ خود می‌دانیم. در عین حال این حق را نیز برای خود قائل هستیم که به‌موازات این روند، نظرات و دیدگاه‌های خود را در مورد نیاز جنبش به برخورد طبقاتی و ضدامپریالیستی به مسألهٔ صلح به‌طور مستقل مطرح کنیم و پایه‌گذاران «شورای ملی صلح» را در رابطه با این نیاز به چالش‌های نظری بکشیم.

به‌دنبال اعلام تشکیل «شورای ملی صلح» از یک‌سو و انتشار فراخوان‌های دکتر زرافشان و دکتر پیمان از سوی دیگر، سند دیگری نیز تحت عنوان «فراخوان صلح‌خواهی ۳۳۳ فعال سیاسی و کنشگر جامعهٔ مدنی» منتشر شد که در آن از سیاست «تعلیق در برابر تعلیق» پیشنهادی از سوی دکتر البرادعی، رئیس آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، حمایت شده است. این فراخوان، هرچند در مقایسه با خواست مطرح شده از سوی پایه‌گذاران «شورای ملی صلح» گامی به‌جلو محسوب می‌شود و مطالبات دوجانبه‌ای را به‌پیش می‌کشد، اما از آن‌جا که عمدتاً شکل یک پیشنهاد تاکتیکی به دولت ایران در عکس‌العمل به وضعیت خطیر موجود را دارد، هم‌چنان در چارچوب برخورد انتزاعی به مسألهٔ صلح قرار می‌گیرد. ما ضمن احترام به پیشنهاد مطرح شده در این فراخوان، معتقدیم که ارزیابی درستی یا نادرستی این تاکتیک مشخص در شرایط کنونی، نیازمند دسترسی به اطلاعات بسیار دقیق‌تر از چند و چون مسایل سیاسی پشت پرده در سطح داخلی و بین‌المللی از یک‌سو، و بحث و تبادل نظر عمومی در رابطه با آن در سطح کشور از سوی دیگر است. ما به سهم خود خواهیم کوشید که در حد توان خود در این بحث و تبادل نظر فعالانه شرکت کنیم.

آن‌چه که در نهایت بر آن تأکید می‌ورزیم، ضرورت اجتناب از سیاست‌های تسلیم‌طلبانه در برابر فشارهای امپریالیسم آمریکا از یک سو، و پرهیز از ایجاد درگیری‌ها و چالش‌های غیرضرور داخلی و بین‌المللی که می‌تواند امنیت و منافع ملی ایران را به‌مخاطرهٔ جدی بیاندازد از سوی دیگر است. به‌اعتقاد ما، تنها با پیروی از این دو اصل می‌توان یک صلح واقعی را به آمریکا تحمیل کرد و از این راه از استقلال و حق حاکمیت ملی مردم ایران دفاع نمود.

About The Author

Number of Entries : 34

نظر دهید

© 2012 تارنگاشت مهر