امپریالیسم آمریکا در رویارویی با جمهوری اسلامی ایران چه هدف‌هایی را دنبال می‌کند و منافع مردم ایران چیست؟

تارنگاشت مهر در شرایطی فعالیت مجدد خود را آغاز می‌کند که نه فقط میهن ما و منطقهٔ خاورمیانه، بلکه کل جهان با عمیق‌ترین بحران‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و محیط زیستی رو به‌رو است. یورش افسارگسیختهٔ امپریالیسم آمریکا و متحدانش در جست‌و‌جوی تضمین سلطهٔ مطلق بر جهان و ایجاد یک «نظم نوین جهانی» منطبق بر منافع خود، که به‌دنبال تخریب حکومت‌های سوسیالیستی در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای اروپای شرقی آغاز شد و هر روز شدت بیشتری به خود می‌گیرد، اکنون شکلی کاملاً نظامی به خود گرفته و استقلال و حتی موجودیت بسیاری از کشورها، از جمله میهن ما را با خطری جدی رو به‌رو ساخته است.

برنامهٔ امپریالیستی «پروژه برای سدهٔ نوین آمریکایی»، که بلافاصله پس از سقوط دولت اتحاد شوروی از سوی جناح «نومحافظه‌کاران» طبقهٔ حاکمهٔ آمریکا به پیش کشیده شد و با به‌قدرت رسیدن دولت «جرج بوش» به استراتژی رسمی دولت آمریکا بدل گردید و خطوط اصلی آن همچنان از سوی دولت «باراک اوباما» دنبال می‌شود، هدف‌های معینی را در پیش روی دولت آن کشور قرار داده است که توجه به آن‌ها کلید درک انگیزه‌های واقعی امپریالیسم آمریکا و متحدانش در یورش‌ها مداخله‌های آنها در بسیاری از کشورهای جهان، از جمله یوگسلاوی، افغانستان، عراق، لبنان، فلسطین، کوبا، ونزوئلا، و اکنون میهن ما ایران است. این هدف‌ها، در سند بنیادی این پروژه، که در سال ۱۹۹۷ از سوی بنیان‌گذاران آن رسماً انتشار یافت، از جمله چنین اعلام شده است:

هم‌زمان با به‌پایان رسیدن سدهٔ بیستم، ایالات متحده در جایگاه برترین قدرت در سطح جهان قرار گرفته است. پس از هدایت جهان غرب به‌سوی پیروزی در جنگ سرد، آمریکا اکنون با یک فرصت و در عین حال یک چالش رو به‌رو است: آیا دولت آمریکا دورنگری لازم را برای تحکیم و تقویت دستاوردهای دهه‌های گذشته دارد؟ آیا ایالات متحده ارادهٔ لازم را برای شکل دادن به سدهٔ تازه‌ای که در خدمت اصول و منافعش باشد دارد؟

[آن‌چه بدان نیاز داریم] یک ارتش قوی است که آمادگی رویارویی با چالش‌های کنونی و آینده را داشته باشد؛ یک سیاست خارجی است که با جسارت و به‌طور هدفمند اصول آمریکا را در خارج از آن به‌پیش برد؛ و یک رهبری ملی است که مسؤولیت‌های جهانی ایالات متحده را بپذیرد.

البته ایالات متحده باید در چگونگی به‌کارگیری قدرت خود محتاط باشد. اما ما نمی‌توانیم به‌سلامت از مسؤولیت‌ رهبری جهان و تقبل هزینه‌های مربوط به اجرای آن اهتراز کنیم. آمریکا نقشی حیاتی در حفظ صلح و امنیت در اروپا، آسیا و خاورمیانه برعهده دارد. اگر ما از مسؤولیت‌های خود عدول کنیم، زمینه‌های چالش با منافع بنیادین خود را ایجاد کرده‌ایم. تاریخ سدهٔ بیستم باید به‌ما آموخته باشد که باید به شرایط پیش از شکل‌گیری بحران‌ها شکل داد و با خطرات پیش از جدی شدن آن‌ها مقابله کرد. تاریخ قرن گذشته باید به‌ما آموخته باشد که لازم است هدف رهبری‌ آمریکا را مشتاقانه بپذیریم.»

استراتژی نظامی آمریکا برای جهان سدهٔ بیست و یکم

در توضیح چگونگی دست‌یابی به هدف‌های اعلام شدهٔ بالا، به‌ویژه «شکل دادن به‌شرایط پیش از شکل‌گیری بحران‌ها» و «مقابله با خطرات پیش از جدی شدن آن‌ها»، بنیان‌گذاران این «پروژه» در سندی که زیر عنوان «بازسازی سیستم دفاعی آمریکا: استراتژی، نیروها و منابع برای یک سدهٔ نوین» در سپتامبر سال ۲۰۰۰ منتشر شد، بنیادهای تحلیلی و خطوط اصلی سیاست نظامی آمریکا را برای ایجاد «یک قرن نوین آمریکایی» از جمله چنین بیان کردند:

  • «در حال حاضر آمریکا هیچ رقیبی در سطح جهان در برابر خود ندارد. استراتژی عمدهٔ آمریکا باید هدف حفظ و گسترش این جایگاه برتر را برای آینده‌ای بسیار دور دنبال کند. با وجود این، کشورهای بالقوه نیرومندی وجود دارند که از وضعیت کنونی خوشنود نیستند و مایل‌اند در صورت امکان آن را تغییر دهند…. حفاظت از وضعیت استراتژیک مطلوبی که آمریکا اکنون از آن برخوردار است نیازمند حفظ این ظرفیت نظامی برتر در سطح جهان، هم برای شرایط حاضر و هم برای آینده‌ای تا حد ممکن دور است….»
  • «در کلی‌ترین خطوط، … استراتژی دفاعی ما [باید] حفظ برتری آمریکا، جلوگیری از پیدایش یک رقیب قدرتمند، و شکل دادن به نظم امنیتی جهان در راستای اصول و منافع آمریکا باشد….»
  • «در هیچ زمانی از تاریخ، نظم امنیتی جهان این‌چنین در خدمت هدف‌ها و منافع آمریکا نبوده است. چالش اصلی در سدهٔ آینده حفظ و گسترش این «صلح آمریکایی» است. اما اگر ایالات متحده قدرت نظامی کافی برای خود ایجاد نکند، این فرصت از دست خواهد رفت…. به‌طور مشخص ما نیاز داریم چهار مأموریت اصلی زیر را برای نیروهای مسلح آمریکا تعریف کنیم:

ــ دفاع از میهن آمریکایی؛

ــ توان جنگیدن و پیروزی در چند جنگ عمده به‌طور هم‌زمان؛

ــ ایفای نقش «پیشقراول» در رابطه با سیاست شکل دادن به وضعیت امنیتی در مناطق مهم جهان؛

ــ ایجاد تغییرات در نیروهای مسلح آمریکا به‌منظور بهره‌برداری از «انقلاب در عرصهٔ نظامی»….»

  • «برای اجرای این چهار مأموریت اصلی … به‌طور مشخص ایالات متحده باید:

ــ برتری استراتژیک هسته‌ای خود را حفظ کند….

ــ دست به جا به‌جایی و استقرار مجدد نیروهای خود در انطباق با واقعیت‌های سدهٔ بیست و یکم بزند. [این به معنای] انتقال نیروها و پایگاه‌های دائمی [آمریکا] به اروپای جنوب شرقی و آسیای جنوب شرقی، و تغییر شکل در گسیل نیروی دریایی در انطباق با منافع استراتژیک رشدیابندهٔ آمریکا در آسیای شرقی است….

ــ یک سیستم دفاعی موشکی در سطح جهان به‌منظور دفاع از میهن آمریکایی و متحدان آمریکا و به‌وجود آوردن یک محیط امن برای گسترش نیروهای ایالات متحده در سطح جهان ایجاد و مستقر کند.

ــ «عرصه‌های مشترک بین‌المللی» در فضا و ماوراء آن را کنترل کند، و زمینه‌ٔ لازم را برای ایجاد یک نیروی نظامی تازه ـــ نیروی فضایی ایالات متحده ـــ با مأموریت کنترل عرصهٔ فضایی، فراهم آورد….

  • «هزینهٔ واقعی عدم پاسخ به این نیازهای دفاعی، کاهش ظرفیت آمریکا در رهبری جهان و در نهایت از دست رفتن نظم کنونی امنیتی جهان است که در حال حاضر به‌شکلی ویژه در خدمت اصول آمریکا و گسترش ثروت آن قرار دارد….»
  • «اما همان‌طور که در طول دههٔ گذشته مشاهده کرده‌ایم، کم نبوده‌اند قدرت‌هایی در سطح جهان که فروپاشی امپراتوری شوروی را به‌مثابه فرصتی برای گسترش نفوذ خود و چالش با نظم امنیتی زیر رهبری آمریکا درک کرده‌اند….»
  • «امروز، وظیفهٔ [ارتش] ایجاد و گسترش «مناطق صلح دموکراتیک»؛ جلوگیری از پیدایش یک قدرت بزرگ رقیب؛ دفاع از مناطق کلیدی اروپا، آسیای شرقی و خاورمیانه؛ و حفظ برتری آمریکا از طریق بهره‌گیری از تحولاتی است که بر اثر پیشرفت تکنولوژی مدرن در عرصهٔ جنگ روی خواهد داد…. افق پیشِ رو در سدهٔ تازه حکایت از وقوع جنگ‌های منطقه‌ای گوناگون در سطح جهان علیه دشمنان متفاوتی دارد که هر یک هدف‌های جداگانه و خاص خود را دنبال می‌کند. در طول دوران جنگ سرد، «مرکز ثقل» رقابت اصلی میان ابرقدرت‌ها در اروپا بود…. اکنون مرکز اصلی توجه استراتژیک به آسیای شرقی منتقل شده است. مأموریت نیروهای مسلح آمریکا کاهش نیافته بلکه فقط جا به‌جا شده است. خطرات ممکن است به بزرگی گذشته نباشند اما شمار آنها افزایش یافته است…. امروز، همان امنیت گذشته را تنها در سطح «خُرد» و از طریق بازداشتن، یا در صورت نیاز وادار کردن دشمنان منطقه‌ای به عمل کردن در راستای حفظ منافع و اصول آمریکا می‌توان تضمین کرد….»
  • «اکنون بر کسی پوشیده نیست که فن‌آوری اطلاعاتی و دیگر فن‌آوری‌های نوین … وضعیت‌های متحولی ایجاد کرده‌است که می‌تواند توان آمریکا را در به‌کارگیری قدرت نظامی مسلط خود به مخاطره اندازد. رقبای بالقوه‌ای مانند چین مشتاق بهره‌برداری گسترده از این فن‌آوری‌ها هستند. این در حالی است که دشمنانی مانند ایران، عراق و کره شمالی نیز با شتاب در جهت ایجاد موشک‌های قاره‌پیما و سلاح‌های هسته‌ای برای ممانعت از دخالت آمریکا در مناطقی هستند که خود قصد سلطه بر آن‌ را دارند…. صلح آمریکایی، اگر بخواهد حفظ شود و گسترش یابد، باید به برتری بی‌چون و چرای نظامی ایالات متحده متکی باشد….»
  • «… آسیای شرقی وارد دورانی می‌شود که ویژگی آن بی‌ثباتی و رقابت فزاینده است…. به‌طور کلی، استراتژی آمریکا برای دهه‌های آینده باید هدف تحکیم پیروزی‌های عظیم سدهٔ بیستم، … حفظ ثبات در خاورمیانه و در عین حال ایجاد شرایط لازم برای پیروزی‌های تازهٔ سدهٔ بیست و یکم در آسیای شرقی را دنبال کند…. دولت‌هایی که به‌دنبال برقراری هژمونی منطقه‌ای خود هستند، به‌طور پیوسته حد و مرز حیطهٔ امنیتی آمریکا را آزمایش می‌کنند….»
  • «… واقعیت جهان امروز این است که هیچ عصای سحرآمیزی برای امحاء سلاح‌های هسته‌ای وجود ندارد … و ممانعت از استفاده از آن‌ها نیازمند این است که ایالات متحده دارای یک ظرفیت قابل اتکاء و مسلط هسته‌ای باشد…. سلاح‌های هسته‌ای هم‌چنان عنصر بسیار مهمی از قدرت نظامی آمریکا را تشکیل می‌دهند…. به‌علاوه، ممکن است به نسل تازه‌ای از سلاح‌های هسته‌ای نیز که به‌منظور پاسخ‌گویی به ضرورت‌های تازهٔ نظامی طراحی شده باشند، نیاز باشد. از جمله این ضرورت‌‌های تازه، هدف قرار دادن زاغه‌های بتونی در ژرفای زمین است که بسیاری از دشمنان بالقوهٔ ما در حال ساختن آن هستند….»
  • «… حفظ یا استقرار مجدد یک نظم موافق آمریکا در مناطق حیاتی جهان مانند اروپا، خاورمیانه و آسیای شرقی مسؤولیت ویژه‌ای را بر دوش نیروهای مسلح ایالات متحده قرار می‌دهد…. خروج از بالکان رهبری آمریکا را در اروپا ــ و در واقع تداوم «ناتو» را ــ به زیر سؤال خواهد برد…. به‌علاوه، این مأموریت‌های پیشقراولانه بسیار بغرنج هستند و امکان ایجاد خشونت بیشتری را در مقایسه با مأموریت‌های «حفظ صلح» دارند. این مأموریت‌ها نیازمند رهبری آمریکا هستند و نه سازمان ملل متحد…. در عین حال، دولت ایالات متحده نمی‌تواند مانند سازمان ملل موضع بی‌طرفانه اتخاذ کند؛ حضور قدرت آمریکا چنان عظیم و منافع آن چنان گسترده است که نمی‌تواند هیچ تظاهری به بی‌تفاوتی نسبت به پیامدهای تحولات سیاسی در بالکان، خلیج فارس، یا حتی زمانی که به آفریقا نیرو گسیل می‌دارد، داشته باشد…. به‌عنوان رهبر یک شبکهٔ جهانی از ائتلاف‌ها و شراکت‌های استراتژیک، نیروهای ایالات متحده نمی‌توانند به درون «قلعهٔ آمریکا» عقب‌نشینی کنند…. نیروهای آمریکا باید در شمار بسیار زیاد در خارج مستقر شوند…. غفلت یا عدول از مأموریت‌های پیشقراولانه امکان پیش آمدن جنگ‌های بزرگ‌تر را افزایش خواهد داد و مستبدان کوچک را تشویق خواهد کرد که از منافع و اصول آمریکا سرپیچی کنند. عدم آمادگی برای چالش‌های فردا، مرگ زودرس «صلح آمریکایی» کنونی را تضمین خواهد کرد….»
  • «نیروهای ایالات متحده نقش‌ حیاتی دیگری نیز در امر برپایی صلح آمریکایی برعهده دارند. حضور نیروهای آمریکا در مناطق حیاتی سراسر جهان نشانهٔ علنی گسترهٔ مقام آمریکا به‌عنوان یک ابرقدرت است…. اگر غیرممکن نباشد، بسیار مشکل خواهد بود که بدون حضور نظامی گسترده در ماوراء دریاها، بتوان نقش قیم جهانی را حفظ کرد…. چه به‌صورت مستقر در پایگاه‌های دائمی و چه به‌صورت گسیل‌های دَوَرانی، عملیات نیروهای آمریکا و متحدان آن خط مقدم دفاع از آن‌چه را که می‌توان «حیطهٔ امنیتی آمریکا» نامید تشکیل می‌دهند….»
  • «در عین این‌که که اختلاف‌های حل نشده با عراق در حال حاضر توجیه کافی در اختیار ما قرار می‌دهد، اما نیاز به حضور اساسی نیروهای آمریکا در خلیج فارس بسیار فراتر از مسألهٔ رژیم صدام حسین است…. در سراسر جهان، روند به‌سوی گسترش حیطهٔ امنیتی ایالات متحده است که نوع تازه‌ای از مأموریت‌ها را نیز با خود به‌همراه دارد…. محل استقرار پایگاه‌های نظامی ایالات متحده باید در انطباق با این واقعیات تغییر کند. [در نتیجه] شبکهٔ تأسیسات و نیروهای نظامی آمریکا در ماوراء دریاها به جا به‌جایی و تجدید سازمان نیاز دارد….»
  • «به‌رغم جا به‌جایی مرکز اختلافات از اروپا، ضرورت استقرار نیروهای ایالات متحده در اروپای شمالی و مرکزی همچنان به‌جای خود باقی است. هرچند اروپا در ثبات به‌سر می‌برد، ادامهٔ حضور آمریکا می‌تواند این اطمینان خاطر را به‌قدرت‌های عمدهٔ اروپا، به‌ویژه آلمان، بدهد که ایالات متحده علاقهٔ خود را به امنیت قاره همچنان حفظ کرده است. این به‌ویژه با توجه به حرکت تازهٔ اروپا در جهت ایجاد یک «هویت» دفاعی مستقل، از اهمیت برخوردار است؛ مهم این است که اتحادیهٔ اروپا جانشین «ناتو» نشود و ایالات متحده در رابطه با مسألهٔ امنیت اروپا نقش خود را از دست ندهد…. در ترکیه، پایگاه هوایی «اینجرلیک»، که خانهٔ «عملیات نگهبانی شمال» است، باید بهبود و گسترش یابد و شاید با استقرار پایگاه‌های جدید در شرق ترکیه تکمیل شود….»
  • «در طول دهه‌ای که از پایان جنگ سرد می‌گذرد، خلیج فارس و مناطق اطراف آن شاهد افزایش تصاعدی حضور نیروهای مسلح ایالات متحده بوده است، که در اوج خود در زمان عملیات «توفان صحرا» به ۵۰۰ هزار سرباز رسید و در سال‌های بعد به‌ندرت به کمتر از ۲۰ هزار کاهش یافت. در عربستان سعودی، کویت و دیگر کشورهای همسایه، حدود پنج هزار پرسنل نیروی هوایی و اسکادران بزرگی از هواپیماهای نیروی هوایی به نگهبانی از آسمان «عملیات نگهبانی جنوب» مشغول‌اند. این عملیات اغلب با گشت‌های هواپیماهای نیروی دریایی از روی ناوهای هواپیمابر مستقر در خلیج فارس، و موشک‌های کروز کشتی‌ها و زیردریایی‌های نیروی دریایی در هنگام وارد آوردن ضربات در عکس‌العمل به تحریک‌های دوره‌ای صدام حسین، تکمیل می‌شوند….»
  • «هرچند حساسیت‌های عربستان سعودی ایجاب می‌کند که نیروهای مستقر در پایگاه‌های نظامی ما در آن کشور در ظاهر شکل دَوَرانی داشته باشند، اکنون روشن شده است که این یک مأموریت نیمه دائمی است. از دید آمریکا، اهمیت این پایگاه‌ها حتی پس از خروج صدام حسین از صحنه بر جای خواهد ماند. در درازمدت، حتماً ثابت خواهد شد که ایران دشمنی بزرگتر از عراق است. و حتی اگر روابط ایالات متحده و ایران بهبود یابد، حفظ نیروهای مستقر در خط مقدم جبهه در منطقه به‌عنوان یک عنصر اساسی، به‌ویژه با توجه به منافع درازمدت آمریکا در منطقه، همچنان در استراتژی امنیتی ایالات متحده ادامه خواهد یافت….»
  • «پیش‌بینی این است که آسیای شرقی، با گسترش قدرت چین، به‌شکلی فزاینده به منطقه‌ای مهم بدل خواهد شد…. افزایش قدرت نظامی ایالات متحده در آسیای شرقی به‌منظور برخورد با ارتقاء چین به سطح یک قدرت بزرگ، مسأله‌ای کلیدی است. برای اینکه این وضعیت به‌شکلی صلح‌آمیز به‌پیش رود، لازم است که نیروهای مسلح ایالات متحده برتری نظامی خود را [در آسیای شرقی] حفظ کنند و از این راه متحدان منطقه‌ای را مطمئن سازند…. در حقیقت، در طول زمان، قدرت نظامی آمریکا و متحدان آن در منطقه می‌تواند زمینه‌ساز روند دموکراتیزه کردن چین از درون نیز باشد…. اکنون وقت آن رسیده است که حضور نیروهای آمریکا در جنوب شرقی آسیا افزایش یابد. کنترل خطوط کلیدی ارتباطات دریایی، تضمین دسترسی [ایالات متحده] به اقتصادهای به‌سرعت در حال رشد، حفظ امنیت منطقه در عین ایجاد روابط نزدیک‌تر با دموکراسی‌های نوپا و، شاید از همه مهم‌تر، حمایت از گرایشات تازه به‌سمت آزادی سیاسی، همه در خدمت منافع پایدار امنیتی آمریکا است…. به‌همین دلیل، گسترش حضور نیروی دریایی در آسیای جنوب شرقی هرچند لازم است اما کافی نیست…. به‌دلایل عملیاتی و همچنین سیاسی، مستقر کردن نیروهای واکنش سریع زمینی و هوایی ایالات متحده در منطقه نیز لازم خواهد بود….»
  • «به‌عنوان یک بخش کمکی به نیروهای مستقر در پایگاه‌های قراردادی درازمدت در خارج از کشور، ایالات متحده باید به‌دنبال ایجاد شبکه‌ای از «پایگاه‌های گسیل نیرو» یا «پایگاه‌های عملیاتی خط مقدم» به‌منظور گسترش عرصه عملیاتی نیروهای کنونی و آینده خود باشد…. چنین تأسیساتی، نه‌تنها نقش «ضریب فزاینده نیرو» را در عملیات مربوط به بسط قدرت نظامی ما ایفا خواهند کرد بلکه به تحکیم روابط سیاسی و امنیتی ما با کشورهای میزبان یاری خواهند رساند…. هرچند در سیاست علنی ایالات متحده، چنین پایگاه‌هایی به‌منظور تکمیل ساختارهای پایگاهی کنونی در ماوراء دریاها ایجاد می‌شوند، اما می‌توان به آنها به‌مثابه طلایه‌داران دست‌یابی به ساختارهای گسترده‌تر نگریست….»
  • «… حضور نیروهای مستقر بر روی زمین، برای یک ابرقدرت که منافع امنیتی آن بر حفظ و گسترش یک شبکه جهانی اتحادها و همچنین توان پیروزی در جنگ‌ها متکی است، همچنان مهم است. در عین حفظ نقش جنگندهٔ خود، نیروی زمینی ایالات متحده طی دههٔ گذشته مأموریت‌های تازه‌ای نیز پیدا کرده است ــ که عاجل‌ترین آنها، تکمیل مأموریت ایجاد یک اروپای «واحد و آزاد»، و دفاع از منافع آمریکا در خلیج فارس و خاورمیانه است. این مأموریت‌ها مستلزم ادامهٔ استقرار نیروی زمینی ایالات متحده در خارج از کشور است…. به‌طور مشخص، نیروی زمینی باید … با توجه به واقعیات استراتژیک کنونی، جا‌به‌جا شود و تجدید سازمان یابد: عناصری از نیروی زمینی ایالات متحده در اروپا باید به اروپای جنوب شرقی گسیل شوند، در عین حال واحدهایی از آن باید به‌طور دائمی در منطقهٔ خلیج فارس مستقر گردند…. قدرت زمینی آمریکا همچنان نقش حلقه اساسی را در زنجیره‌ای که سلطهٔ نظامی ایالات متحده را به برتری ژئوپولیتیک آن بدل می‌سازد، ایفا می‌کند….»
  • «حضور نیروی هوایی در منطقهٔ خلیج فارس نقشی حیاتی در استراتژی نظامی ایالات متحده دارد، و ایالات متحده باید حضور آن را ــ در عین این‌که می‌کوشد نگرانی‌های عربستان و کویت را در مورد حضور ایالات متحده کاهش دهد ــ در عمل یک حضور دائمی بداند….»
  • «هرگونه تلاش جدی در جهت ایجاد تغییرات [نظامی ذکر شده در بالا] باید در چارچوب بزرگتر استراتژی امنیت ملی ایالات متحده، مأموریت‌های نظامی و بودجهٔ دفاعی آن صورت گیرد. ایالات متحده نمی‌تواند در طول مدتی که در حال آزمودن فن‌آوری‌ها و مفاهیم نظامی تازه است، به‌سادگی یک «توقف استراتژیک» اعلام کند یا چنان استراتژی‌ای را برای ایجاد این تحولات دنبال کند که آن را از منافع خود و متحدانش دور سازد. به‌عنوان مثال، استراتژی‌ای که در مدت انجام این تغییرات صرفاً بر گسیل نیرو از خاک ایالات متحده استوار باشد، یا حضور نظامی و پایگاه‌های خط مقدم را قربانی سازد، با اهداف عالی‌تر سیاست آمریکا در تضاد است و متحدان ما را با مشکل روبرو خواهد ساخت. به‌ویژه آن‌که این روند تغییرات، حتی اگر به تحولات انقلابی [در ارتش] منجر شود، در غیاب یک واقعهٔ فاجعه‌بار ــ نظیر یک «پرل‌هاربر» تازه ــ به ‌احتمال قوی روندی درازمدت خواهد بود….»
  • «… حتی قدرت‌های ضعیف منطقه‌ای، وقتی دارای موشک‌های مسلح به کلاهک‌های هسته‌ای، بیولوژیکی یا شیمیایی باشند، جدا از این‌که تعادل نیروهای عادی نظامی چه باشد، می‌توانند نقشی بازدارنده [برای آمریکا] ایفا کنند. به‌همین دلیل است که، به‌گزارش «سیا»، شماری از رژیم‌های عمیقاً متخاصم با آمریکا ــ کرهٔ شمالی، عراق، ایران، لیبی و سوریه ــ «از هم‌اکنون در حال ایجاد موشک‌های قاره‌پیما» هستند که می‌تواند برای نیروهای ایالات متحده که در خارج مستقر هستند خطرناک باشد…. با توجه به مزایای آشکار ژئوپولتیک و استراتژیک این سلاح‌ها و امکان دسترسی آسان به آنها، توان کنترل این تهدید رشدیابنده در قالب پیمان‌های سنتی منع گسترش تسلیحات، بسیار محدود است…. در دوران پس از جنگ سرد، آمریکا و متحدان آن … به هدف اصلی سیاست‌های بازدارنده بدل شده‌اند و دولت‌هایی نظیر عراق، ایران و کره شمالی بیش از همه به‌دنبال ایجاد ظرفیت‌های بازدارنده برای خود هستند…. ساختن یک سیستم جهانی دفاع موشکی مؤثر، سریع و چندلایه پیش‌شرط حفظ برتری آمریکا است….»
  • «صلح آمریکایی» کنونی، چنانچه ایالات متحده در برابر قدرت‌های سرکش دارای سیستم‌ موشک‌های قاره‌پیمای کوچک و ارزان ولی مسلح به کلاهک‌های هسته‌ای یا دیگر سلاح‌های کشتار جمعی ضربه‌پذیر شود، عمر زیادی نخواهد کرد. ما نمی‌توانیم به کرهٔ شمالی، ایران، عراق یا هر دولت مشابه اجازه دهیم که رهبری آمریکا را تضعیف کند، متحدان آمریکا را به‌وحشت اندازد، یا خاک آمریکا را مورد تهدید قرار دهد….»

هدف‌های مشخص آمریکا در رویارویی با جمهوری اسلامی ایران

تنها در چارچوب هدف‌های کلی و استراتژی نظامی اعلام شده در اسناد بالا است که می‌توان به درکی صحیح از هدف‌های مشخص آمریکا در رویارویی با جمهوری اسلامی ایران رسید. آنچه از این اسناد به‌خوبی روشن می‌شود این است که مسألهٔ ایران، به‌ویژه مسألهٔ برنامهٔ هسته‌ای جمهوری اسلامی که دولت آمریکا اکنون برای رویارویی با ایران روی آن انگشت گذاشته است، تنها بخش کوچکی از یک استراتژی عمومی‌تر ایالات متحده برای «شکل دادن» به جهان قرن بیست و یکم، به‌ویژه در آسیا و خاورمیانه، در راستای منافع استراتژیک ـ نظامی آن کشور است. و در این میان، از نظر دولت آمریکا، میهن ما ایران و روند انقلابی جاری در آن یکی از سنگرهای اصلی مقاومت در برابر این روند را در خاورمیانه تشکیل می‌دهد.

واقعیت پایه‌ای این است که انقلاب ضدامپریالیستی و مردمی بهمن ۱۳۵۷ و تشکیل نظام جمهوری اسلامی ایران، جدا از این‌که رهبران نظام در مقاطع مختلف چه سیاست‌ها و برخوردهایی نسبت به دولت آمریکا و متحدان آن داشته‌اند، به‌دلایلی که اکنون بر همگان روشن است، هیچ‌گاه مورد پذیرش دولت آمریکا قرار نگرفته و آن دولت از همان ابتدا همواره در صدد یافتن راهی برای استحاله و در صورت امکان براندازی دولت برخاسته از انقلاب در ایران بوده است. در حالی که در دوران حضور قدرتمند اتحاد جماهیر شوروی، تلاش مستقیم در جهت براندازی دولت جمهوری اسلامی ایران برای آمریکا تقریباً کاری غیرممکن بود و تمرکز عمدهٔ آن دولت عمدتاً در راستای متوقف کردن و در نهایت پایان بخشیدن به روند انقلابی در ایران قرار داشت، اکنون در غیاب قدرت اتحاد شوروی از یک‌سو، و حاکم شدن «پروژه برای سدهٔ نوین آمریکایی» از سوی دیگر، برنامهٔ براندازی دولت ایران، یا آنچه که امروز از سوی دولت «بوش» تحت عنوان سیاست «تغییر رژیم» در ایران به‌پیش برده می‌شود، بار دیگر در دستور کار دولت آمریکا قرار گرفته است.

اما تهدید‌های تازهٔ دولت آمریکا نسبت به ایران تنها از خصومت همیشگی آن نسبت به جمهوری اسلامی ایران ناشی نمی‌شود. این تهدیدها که در ابتدا به‌بهانهٔ «نجات گروگان‌ها» به پیاده‌کردن نیروی نظامی در خاک ایران انجامید و بعد زیر پوشش جلوگیری از «صدور انقلاب» توسط ایران، به حملهٔ نظامی صدام حسینِ سرسپردهٔ آمریکا به ایران منجر شد؛ سپس به بهانهٔ «حمایت ایران از گروه‌های تروریستی ضد اسرائیل» مانند «حماس» و «حزب‌الله» به گسترش شدید تحریم اقتصادی علیه ایران فرا رویید؛ و امروز به‌بهانهٔ «برنامهٔ هسته‌ای ایران» شکل حملهٔ مستقیم نظامی آمریکا به ایران را به‌خود گرفته است، همه و همه، همان‌طور که در سند بالا آمده است، برای پایان بخشیدن به نقش «بازدارندهٔ» ایران و دیگر کشورهای از نظر سیاسی مستقل در سطح جهان در برابر برنامه‌های استراتژیک ـ نظامی آمریکا است. بر این اساس، می‌توان اطمینان داشت که دولت آمریکا، حتی اگر بتواند دولت جمهوری اسلامی ایران را در عرصهٔ «برنامهٔ هسته‌ای» نیز وادار به عقب‌نشینی کند، تا زمانی که مستقیماً یا به‌دست عوامل داخلی خود نقطهٔ پایان نهایی بر روند مستقل انقلابی در ایران نگذاشته است، بهانهٔ تازهٔ دیگری برای اجرای برنامه‌های خود دست‌و‌پا خواهد کرد.

این برنامه‌ها به‌طور مشخص کدامند؟ به‌برخی واقعیت‌ها توجه کنیم:

۱ـ چین، به‌عنوان یک قدرت رقیب بالندهٔ اقتصادی و نظامی، همان‌طور که در اسناد بالا به‌روشنی آمده است، امروز به نگرانی اصلی آمریکا بدل شده است. مهار کردن این قدرت رشدیابنده، پیش از بدل شدن آن به یک خطر جدی برای آمریکا، مهم‌ترین عنصر استراتژی نظامی کنونی آمریکا را تشکیل می‌دهد. برای دستیابی به این هدف، دولت آمریکا لازم می‌داند که شبکهٔ گسترده‌ای از پایگاه‌های نظامی دائمی و «پایگاه‌های گسیل نیرو» در سراسر آسیا ــ از خاورمیانه گرفته تا جمهوری‌های آسیای مرکزی ــ به‌ویژه در اطراف مرزهای چین ایجاد کند. در رابطه با این هدف، از میان برداشتن دولت‌های «بازدارنده»ای چون عراق، ایران، سوریه و کرهٔ شمالی برای آمریکا امری حیاتی است. دولت آمریکا، پس از اشغال افغانستان و عراق در دو سوی ایران، اکنون توجه خود روی سرکوب مقاومت ایران متمرکز کرده است.

۲ـ میزان تولید نفت در سطح جهان اکنون به سقف خود رسیده و روند به‌سمت کاهش حجم تولید حرکت می‌کند. بر اساس برآوردهای انجام شده، در طول سه یا چهار دههٔ آینده، اغلب ذخایر نفتی در خارج از منطقهٔ خاورمیانه به‌پایان خواهد رسید و تا اواسط سدهٔ حاضر، خاورمیانه تولید بیش از ۸۵ درصد نفت جهان را در اختیار خواهد داشت. به‌همین دلیل، کنترل شاهرگ‌های نفتی و گازی خاورمیانه و آسیای مرکزی از هم‌اکنون به یک هدف استراتژیک برای آمریکا بدل شده است. این امر نه‌ صرفاً به‌خاطر تضمین نیازهای مصرفی آمریکا، بلکه به‌خاطر تضمین کنترل آمریکا بر عرضهٔ نفت مورد نیاز رقبای بزرگی چون چین و اتحادیهٔ اروپا، برای آن کشور حیاتی است. به‌عبارت دیگر، از نظر استراتژیکی آمریکا به‌دنبال ایجاد شرایطی است که طی دهه‌های آینده ارتش آن کشور به‌شکلی انحصاری کنترل توزیع نفت را در سطح جهان در اختیار داشته باشد. و در این رابطه، از میان برداشتن امکان هرگونه مقاومت در سطح منطقه برای آن کشور مسأله‌ای حیاتی است. طرح «خاورمیانهٔ بزرگ» که امروز از سوی دولت آمریکا در منطقه به‌پیش برده می‌شود، هدفی جز سرکوب و تجزیهٔ قدرت‌های منطقه‌ای چون ایران و عراق، و تبدیل این کشورها به کشورهایی کوچک‌تر و کم‌اثرتر که توان هیچ‌گونه مقاومتی را در برابر استراتژی عمومی آمریکا نداشته باشند، دنبال نمی‌کند. (در این رابطه، توجه به نقشهٔ سیاسی تازه‌ای از خاورمیانه که از سوی برخی متخصصان نظامی «پنتاگون» منتشر شده است و در آن کشورهایی چون ایران و عراق قطعه‌قطعه شده نشان داده‌می‌شوند، می‌تواند بسیار روشنگر باشد.)

۳ـ حضور نظامی آمریکا در چهارسوی مرزهای ایران؛ تهدیدهای آمریکا و اسراییل به وارد آوردن ضربات هسته‌ای علیه کشور ما؛ عملیات نیروهای ویژهٔ آمریکا در داخل خاک ایران برای دامن زدن به اختلافات ملی و قومی با هدف تجزیهٔ ایران، که رسانه‌های گروهی آمریکا علناً از آن پرده برداشته‌اند؛ تحمیل تحریم‌های سنگین اقتصادی علیه کشور ما، از جمله فلج‌کردن ارتباطات بانکی ایران در سطح بین‌المللی؛ تلاش آگاهانهٔ رسانه‌های گروهی رسمی آمریکا برای زنده‌کردن دوبارهٔ خاطرهٔ واقعهٔ گروگانگیری در اذهان عمومی مردم آن کشور؛ و بالاخره هیولاسازی‌های اخیر آنها از رهبران ایران در سطح جهان، همه و همه حاکی از در شرف اجرا بودن این برنامهٔ عمومی علیه استقلال و تمامیت ارضی میهن ما است. و این برنامه برای امپریالیسم آمریکا بسیار استراتژیک‌تر و حیاتی‌تر از آن است که بتوان آن را با فشار‌ گذاشتن روی رهبران جمهوری اسلامی برای عقب‌نشینی در این یا آن مورد خاص (از جمله برنامهٔ هسته‌ای ایران در حال حاضر)، متوقف کرد.

برخی سوء تفاهم‌های خطرناک

واقعیت تاریخی این است که استعمار و امپریالیسم هیچ‌گاه برنامه‌های سلطه‌جویانهٔ خود را به‌طور آشکار و با اعلام هدف‌های واقعی خود به‌پیش نبرده‌اند. برعکس، این برنامه‌ها همیشه در قالب ادعاهای «خیرخواهانه»‌ای چون دفاع از «حقوق بشر»، «دموکراسی»، «حقوق زنان» و «حقوق اقلیت‌های ملی و مذهبی»، یا در سمت مقابل، «پایان بخشیدن به دیکتاتوری»، «جلوگیری از جنگ‌های داخلی»، «ممانعت از کشتارهای قومی»، «مقابله با تولید و توزیع مواد مخدر» و هم‌اکنون «مبارزه با تروریسم بین‌المللی» و «جلوگیری از گسترش سلاح‌های کشتار جمعی» به‌پیش برده شده‌ و می‌شوند.

بدیهی است که دفاع از این اصول بنیادین نمی‌تواند به‌خودی خود مورد اعتراض کسی باشد. اما مشکل زمانی پیدا می‌شود که اقدام در دفاع از این اصول شکلی انتزاعی و دور از واقعیات موجود به‌خود می‌گیرد و با نادیده‌گرفتن زمینه‌های واقعی حرکت و ارجحیت‌های تاریخی و مرحله‌ای مبارزه، به وسیله‌ای در دست دشمنان مردم و گامی در جهت خلاف منافع آنان بدل می‌گردد. و در اینجا است که باید به برخی سوء تفاهم‌ها و درک‌های نادرست در رابطه با رویارویی کنونی آمریکا و جمهوری اسلامی ایران، که می‌تواند به نتایج فاجعه‌باری برای مردم ایران بیانجامد، پرداخت:

۱ـ ادعا می‌شود که دعوای میان آمریکا و جمهوری اسلامی صرفاً یک «جنگ زرگری» است که تنها هدف خاک پاشیدن در چشم مردم ایران و تداوم حکومت جمهوری اسلامی را دنبال می‌کند. در این برخورد «انشاءالله گربه است» هیچ‌گاه به این سؤال حیاتی مقابل که «اگر چنین نباشد چه می‌شود؟» پرداخته نمی‌شود. واقعیت این است که هیچ‌گاه نیز چنین نبوده است. جنگ ایران و عراق بیش از ۱/۲ میلیون کشته در دو سمت و معادل بیش از ۳۰ سال درآمد نفتی ایران هزینه برجای گذاشت. از سوی دیگر در طول ۳۰ سال گذشته دولت آمریکا صدها میلیون‌ دلار برای متوقف کردن روند انقلابی و تغییر حکومت در ایران هزینه کرده است. هیچ عقل سالمی برای ایجاد یک جنگ زرگری چنین هزینه‌های سنگینی نمی‌پردازد. و این تنها مشتی از خروار است.

۲ـ ادعا می‌شود که مخالفت با حملهٔ نظامی آمریکا به ایران به‌معنای حمایت از حاکمیت جمهوری اسلامی و رژیم ولایت فقیه است. این بحث به‌روشنی مرز میان مقولهٔ وطن و میهن را با دولت و حکومت مخدوش می‌کند. حملهٔ نظامی آمریکا تنها می‌تواند میهن ما را هدف قرار دهد، و چه بسا که حتی پیش از یک چنین حمله‌ای، بسیاری از کسانی که امروز بر میهن ما حکم می‌رانند بار خود را ببندند و از صحنه جان سلامت به‌در برند. آن‌که هزینهٔ اصلی این جنگ را خواهد پرداخت و قربانی اصلی یک چنین حمله‌ای خواهد بود، مردم ایران هستند که هدف موشک‌ها و بمب‌های نابودکنندهٔ ارتش آمریکا قرار خواهند گرفت. یک چنین ادعایی بیش از هرچیز از سوی کسانی مطرح می‌شود که یا دیگر وطنی به‌نام ایران برای خود نمی‌شناسند و یا در امنیت خارج از کشور نشسته و لاف در غربت می‌زنند. به‌قول شاعر: خرج که از کیسهٔ مهمان بود / حاتم طائی شدن آسان بود!

۳ـ کسانی نیز هستند که به‌حق از مشکلات، کمبودها و سرکوب‌گری‌های حکام جمهوری اسلامی به‌تنگ آمده‌اند، اما یا از روی ناآگاهی و یا بر اساس تحلیل‌های نادرست، چنین تصور می‌کنند که اوضاع دیگر بدتر از آنچه که هست نخواهد شد و چه بهتر که آمریکا بیاید و ما را از دست این رژیم سرکوب‌گر خلاص کند. یک چنین انتظاری نه‌تنها از استیصال کور سرچشمه می‌گیرد، بلکه ریشه در درک غلط از اهداف و انگیزه‌های قدرت‌های امپریالیستی چون آمریکا دارد. کافی است به اسناد یاد شده در بالا، یا به سرنوشت اسفبار مردم عراق و افغانستان بنگریم تا نادرستی یک چنین درکی را دریابیم. راه خروج از چاله، پریدن به‌درون چاه نیست!

۴ـ عده‌ای دیگر چنین تصور می‌کنند که چنان‌چه جمهوری اسلامی در برابر فشارهای آمریکا عقب‌نشینی کند و امتیازات مورد نظر را به آن دولت بدهد، آمریکا از تهدیدهای خود دست برخواهد داشت و ایران را به‌حال خود رها خواهد کرد. آنچه این عده فراموش می‌کنند این است که هم موقعیت ژئوپولتیکی ایران بسیار مهم‌تر و هم برنامهٔ استراتژیک ـ نظامی آمریکا برای منطقه بسیار گسترده‌تر از آن است که اجازه دهد این مسأله با عقب‌نشینی‌های مقطعی از سوی ایران حل شود. ریشهٔ اساسی این اختلاف در انقلاب بهمن ۱۳۵۷ نهفته است و آمریکا تا زمانی که تکلیف این انقلاب را برای همیشه روشن نکرده و ایران را به صف کشورهای وابسته به‌خود بازنگردانده است، دست از سر ایران، چه با جمهوری اسلامی و چه بدون آن، برنخواهد داشت.

۵ـ اما شاید نگرانی‌آورترین موضع‌گیری از آنِ نیروها، سازمان‌ها و افرادی باشد که با هدف خدمت به مردم ایران و دفاع از حقوق بشر، دموکراسی، حقوق زنان و اقلیت‌ها، و دیگر خواست‌های درست مشابه، چشم امید به یاری آمریکا و متحدان آن دوخته‌‌اند و یا در عمل از آن کشورها و نهادهای بین‌المللی وابسته به آن‌ها، به امید دست‌یابی سریع‌تر به هدف خود، مستقیماً کمک می‌گیرند. این عمل نه‌تنها بر نادیده‌ گرفتن ماهیت واقعی دولت‌هایی مانند آمریکا و عملکرد تاریخی آنها استوار است، بلکه در عمل با ایجاد سوء‌ظن نسبت به صداقت همهٔ نیروهای درگیر مبارزه، کل جنبش آزادی‌خواهانهٔ مردم ایران را به‌مخاطره می‌اندازد.

منافع واقعی مردم ایران چه حکم می‌کند؟

مردم ایران، در بهمن ۱۳۵۷، خواست‌های واقعی خود را، که ریشه‌ای عمیق در سنن مبارزات انقلابی و آزادی‌خواهانهٔ آنان از انقلاب مشروطه به‌بعد داشت، در شعار اصلی انقلاب بهمن، یعنی «استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی» خلاصه کردند و آن را به پرچم پیروزی خود علیه رژیم دیکتاتوری و وابستهٔ پهلوی بدل ساختند. حکومت برخاسته از انقلاب بهمن، هرچند به بخش‌هایی از این سه خواست اصلی مردم ایران، به‌ویژه استقلال سیاسی کشور، جامهٔ عمل پوشاند، اما به‌دلایل تاریخی و سیاسی گوناگون، از جمله قبضهٔ قدرت حکومتی توسط جناح‌های سرمایه‌داری بزرگ واپسگرا در ایران، نتوانست دیگر خواست‌های اصلی مردم ایران را برآورده سازد. این سه خواست همچنان محور اساسی مبارزات مردم میهن ما را در دفاع از منافع‌شان تشکیل می‌دهد و به‌همین دلیل است که مبارزات آنان در راستای برآورده کردن خواست‌های اولیهٔ انقلاب بهمن، عمدتاً علیه حاکمیت واپسگرای سرمایهٔ بزرگ در جمهوری اسلامی، همچنان ادامه دارد.

از سوی دیگر، امپریالیسم آمریکا و متحدانش، که هیچ‌گاه حقانیت انقلاب بهمن و خواست‌های واقعی مردم ایران را به‌رسمیت نشناختند و همچنان در جهت سرکوب این انقلاب و بازگرداندن ایران به مدار کشورهای وابسته به غرب، به‌ویژه آمریکا عمل می‌کنند، جمهوری اسلامی ایران را سدی در برابر «طرح خاورمیانه بزرگ» خود می‌بینند و می‌کوشند از هر بهانه‌ای برای «تغییر رژیم» در ایران استفاده کنند. بهانه‌های آمریکا در رابطهٔ برنامهٔ هسته‌ای ایران، حمایت جمهوری اسلامی از تروریسم، نقض حقوق بشر و …، تنها پوششی برای پیشبرد طرح عمومی امپریالیسم آمریکا در منطقهٔ خاورمیانه است. تهدیدهای امروز ایالات متحدهٔ آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران تنها در چارچوب این واقعیت عینی معنای درست خود را پیدا می‌کند.

بدین ترتیب، در ظاهر چنین‌به‌نظر می‌رسد که موضع‌گیری موافق یا مخالف در رابطه با تهدیدهای نظامی آمریکا علیه ایران تنها می‌تواند به‌معنای حمایت از این یا آن طرف دعوا باشد. واقعیت نیز این است که در این درگیری هیچ‌یک از طرفین دعوا ــ دولت آمریکا و حاکمیت جمهوری اسلامی ایران ــ به‌شکلی صادقانه و واقعی منافع مردم ایران را نمایندگی نمی‌کند و هر یک هدف‌های خود را در این میان می‌جوید، هرچند که هردو پرچم دفاع از بخشی از منافع مردم ایران را در دست گرفته‌اند. اما آیا می‌توان از این واقعیت چنین نتیجه گرفت که منافع مردم ایران حکم می‌کند که آنها در این رابطه یک موضع بی‌طرف اتخاذ کنند؟ پاسخ ما به‌این سؤال قاطعانه منفی است.

در حال حاضر، انتخاب واقعی که در برابر مردم ایران قرار دارد نه بر سر حمایت از این یا آن طرف درگیری، بلکه بر سر ادامه یا توقف مبارزه در راه تحقق خواست‌های اولیهٔ انقلاب بهمن است. آن‌چه که باید به‌طور جدی مد نظر قرار گیرد این واقعیت است که حملهٔ نظامی آمریکا به ایران، یا پیروزی آن در به‌زیر کشیدن حکومت جمهوری اسلامی به هر شکل، که نتیجه‌ای جز سلطهٔ مجدد امپریالیسم آمریکا و متحدانش بر سرنوشت مردم میهن ما نخواهد داشت، جدا از همهٔ مشکلات جدی که مردم ما با حاکمیت کنونی جمهوری اسلامی ایران دارند، تنها به‌معنای از میان رفتن هرگونه امکان برای دست‌یابی به خواست‌های انقلاب بهمن ۱۳۵۷ خواهد بود. آری، مردم میهن ما خواهان تغییر اوضاع در ایران هستند، اما منافع بنیادین آنها حکم می‌کند که این تغییر رو به جلو و در راستای دست‌یابی به هدف‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانهٔ آنان باشد و نه بازگشت به عقب و سلطهٔ مجدد امپریالیسم بر کشور.

بر بستر این درک است که باید قاطعانه در برابر همهٔ تهدیدها و دخالت‌جویی‌های آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران ایستادگی کرد. این نه به‌معنای حمایت از حاکمیت کنونی جمهوری اسلامی، بلکه به‌معنای دفاع از استقلال و حق حاکمیت ملی مردم ایران و حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی میهن ما است که در غیاب آن، هیچ سخنی از مبارزه در راه آزادی و عدالت اجتماعی نیز نمی‌تواند مطرح باشد. کافی است به سرنوشت مردم کشورهای همسایه‌مان افغانستان و عراق بنگریم تا ژرفای این خطر را دریابیم.

منافع بنیادین مردم میهن ما حکم می‌کند که در شرایط کنونی، دفاع از استقلال و تمامیت ارضی ایران ــ یعنی مبارزه با امپریالیسم و برنامه‌های آن در خاور میانه و در سطح جهان ــ در صدر دستور کار همهٔ نیروهای پیشرو و انقلابی ایران قرار گیرد. اما این به‌هیچ‌وجه به‌معنای فرو‌گذاشتن مبارزه با حاکمیت کنونی جمهوری اسلامی برای دست‌یابی به خواست‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانهٔ مردم میهن ما نیست. برعکس، این بدان معنی است که حفظ استقلال و حق حاکمیت مردم ایران پیش‌شرط عمدهٔ دست‌یابی به آزادی و عدالت اجتماعی است.

نیروهایی که امروز با نادیده گرفتن واقعیات عینی در سطح منطقه و جهان، همچنان شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را به‌پیش می‌کشند و درگیری‌های اخیر آمریکا و جمهوری اسلامی ایران را دریچه‌ای برای رسیدن به‌هدف‌های خود ارزیابی می‌کنند، اگر آگاهانه بخشی از توطئه علیه مردم ایران نباشند، حداقل از این مسأله غافل‌اند که در صورت سلطهٔ مجدد امپریالیسم بر میهن ما، جایی برای نفس کشیدن خود آنان نیز وجود نخواهد داشت.

راه دست‌یابی به آزادی و عدالت، قربانی کردن استقلال ایران نیست. این درسی است که مبارزات یک‌صد سال گذشتهٔ مردم ایران باید تاکنون به همهٔ ما آموخته باشد.

About The Author

Number of Entries : 34

نظر دهید

© 2012 تارنگاشت مهر